صفحه اول

یکی دیگه

@روان‌پژوه و بدترین نویسنده این حوالی‌ام و خاطرات بودنم را می‌نویسم.

قدمى در جهت ارائه و انتقال
قبل از شروع کردن همیشه سخت تر به نظر میرسه
اصلا شروع کردن جرأت میخواد

همونطور که از سالهاى اول دانش آموز بودنمون یادمون هست همیشه پذیرفته شدن انشا یک ترس و اضطراب داشت اما یک آفرین و بیست معلم و دست زدن بقیه دانش آموز ها همه ترس هارو ازبین میبرد.
آنروز ها بهتر بود حداقل به اجبار معلم و برای بیست گرفتن، به بهتر بودن علم یا ثروت فکر میکردیم.
امروز بیشتر پذیراى انشا و تفکر دانش آموزانى هستیم که فکر کردن و نوشتن را فراموش نکردند.
گویی پذیراى بی قید و شرط تفکر دیگران شده ایم.
آن دیگرى هم روزى مثل ما بود کنار ما مینشست مثل ما گاهى نوک مدادش میشکست.
فقط تفاوتش این است که او هنوز مدادهایش رو تراش میکند.

کاش میشد از بطری ها همونجوری که توی داستان ها بود استفاده کرد.
همونجوری که کنار ساحل نشستی و یه بطری پبدا میکنی که داخلش یک نامه است.
مهم نیست توی نامه چی نوشته باشه. همین که یک موضوع جدیدی داری و همین که تونستی چیز جدیدی کشف کنی کافیه.

داشتم از استفاده کردن از بطری میگفتم!
کاش میشد خیلی چیزهای رو که واقعا نمیتونیم ازشون خوب استفاده کنیم، مینداختیم توی بطری و یه چوب پنبه میذاشتیم جای درش و پرتش میکردیم توی دریا.
کاش میشد زمان رو توی بطری نگه داشت.
کاش میشد زندگی هایی رو داخل بطری نگه داشت.
کاش چند تا بطری داشتم...

اسم زندگی های امروز رو میذارم زندگی کبریتی.
سرزمین کبریت ها جاییه که همه اهالی اونجا از اینکه از کله هاشون استفاده کنن میترسن.
اما نمدونن که حقیقت اونها سوختن و نور بخشیدنه.

امروز کبریت کوچکی هستم در جعبه کوچک کبریت ها که عاشق سوختن است اما...


از سرزمین کبریت ها خیلی میشه گفت
احتمالا ادامه دارد...

انسان از اصل خود خیلی دور شده و به سمت پوچی پیش میره.
انسانی که نه در زمان و نه در مکان نسبت به دنیا هیچ نیست.

بر تمام جهان ادعای مالکیت میکند.
تلاش میکند خود را از تمام جانداران متمایز و برتر نشان دهد.

با ساختن قوانین، سبک زندگی انسانی، معیار هایی برای خوب و بد میسازد.
بعد عده ای خلاف این قوانین و خوب و بد ها قدم برمیدارند.
برای آنها بند و مرگ تعیین میکنند.

با این بازی ها فکر میکنیم که فرق داریم.
اما وقتی عمیق نگاه کنیم میبینیم که تمام انسان هنوز هم در کنترل همان غرایز اصلی حیوانی خود است.

این انسان هرچقدر هم لباس های مختلف بپوشد و هرچقدر هم ابزار بسازد، باز هم همه و همه در جهت همان غرایز است.

کجا میتوان گفت که انسان برای کسب قدرت و رفع نیاز های جنسی و روانی خودش قدم برنداشت؟

حقیقت انسان چیست؟
و ما به کجا میرویم؟

 

کتاب هاى سوخته و حنجره هاى بریده اى که همه یک چیز را ناله می‌کردند

کافى نیست

راهش نیست

همگان معنى صلح را می‌شناسیم

فریاد و بانگ صلح بیهوده است

گوش ها می‌شنود

چشم ها می‌بیند

هرروز می‌شنوند هرروز می‌بینند

هرروز شلیک می‌شوند



صفحه قبل1234567صفحه بعد
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران