صفحه اول

یکی دیگه

@روان‌پژوه و بدترین نویسنده این حوالی‌ام و خاطرات بودنم را می‌نویسم.

پایان تمام رخداد هاى شیرین که در زندگی از آنها بهره نبردیم هرروز قابل لمس و مشاهده است و زندگی در مسیری که پایان آن از پیش مشخصا پرتگاه است، میطلبد که در طول این مسیر برای خود وسیله ای برای صعود کردن و پریدن از لبه آن پرتگاه فراهم آوریم تا شور پریدن از لبه زندگی را که غالبا انسان ها خود را از این لذت محروم میکنند را لمس کنیم.

از این رو لذت بردن از مسیر پیش رو و مناظر مختلف آن راه حلی برای سعادت و خشنودی است. گاه مناظری سرسبز و درختان پربار و صدای نغمه پرندگان و آب روانی که لابه لای سنگ ها و درختان مسیر خود را به موازات مسیر ما طی میکند اما گاه این رود کوچک انقدر باریک و کم آب میشود که دیگر نمیتوان از آن لذت برد و باید خُلقیات خود را با طبیعت جدید پیرامون خود تغیر دهیم تا بتوانیم با ارامش زندگی کنیم از این رو از این کویر بی آب و علف که هیچ پرنده ای جز شکارچیان و لاشخوران اینجا زندگی نمی کنند باید از همان خصیصه اصلی آنها لذت برد یعنی صبر و قدرت. بدین شکل که برای بقا باید سخت تر تلاش کرد و فرصت هارا غنیمت شمرد.

 

برای بهتر زندگی کردن بهتره نسبت به محیط پیرامون خودمون و هرچیزی که برما تاثیر میگذاره آگاهی داشته باشیم

زمانی که نسبت به رخداد های اطراف آماده باشیم میتونیم به مرحله بعد یعنی پذیرش برسیم

با پذیرفتن دنیا آن طور که هست، میتوان با ارامش زندگی کرد

با این باور که این جهان همین است که هست میتوان کمتر خود را درگیر مسائل عذاب آور و تکرارى و تغییرناپذیر کرد

این راه هم باید در نظر داشت که این به آن معنا نیست که هرچه شد بپذیریم و مثل یک موجود دست آموز که اربابان را در طبیعت پذیرفته و اسباب دست آن ها شده اند و تن به هرکار میدهند و در برابر هیچ چیز واکنشی ندارند نباشیم.

بلکه با کسب آگاهی و دانش بتوانیم بررسی کنیم که آیا این عامل که اشتباه شناخته شده قابل تغییر است یا خیر

 

از مهمترین دلایلی که جدیدا کمتر مینویسم، توییتری شدن مطالب توی ذهنمه.
احساس میکنم که دیگه نیازی نیست که مطلبی رو توضیح بدم یا بخوام دربارش از تمثیل یا داستانی شبیه به یک قضیه یا اینجوری چیزها استفاده کنم.
گاهی اوقات فکر میکنم که چطور قبلا فقط برای یک کلمه میتونستم چند صفحه بنویسم.
البنه منظورم این نیست که الان نمیشه نوشت و هنوز هم سر اون حرفم هستم که میگفتم برای رشد کردن باید نوشت.
منظورم اینه که حس میکنم نمیتونم کسی رو پیدا کتم که مخاطب قرارش بدم.
نوشته های شخصیم هم که مینوشتم و همیشه مخاطبم خوده آینده ام بود، برام دیگه جذاب نیست. در واقع حتی دیگه نمیخوام خودم رو مخاطب قرار بدم.
گاهی اوقات بهترین راه سکوته.
البته که توی اعماق ذهنم یک خاطراتی دارم از جملات خودم که میگفتم: سکوت همیشه یک از جذاب ترین انتخاب هام بوده اما نه موقع نوشتن. چون فکر میکنم در مقابل انسان ها باید سکوت کرد و فقط دریافت کرد و وقتی تنها شدی و تونستی همه چیز رو به خوبی تحلیل کنی، میتونی اون سکوت رو بشکنی و بنویسیش.
نویسنده اگر لال هم باشد، ساکت نمیماند...

چشماشو که باز کرد نوری ملایم از پنجره به صورتش میخورد.
کمی چشم ھاش رو تنگ کرد.

نفس نفس میزد
با سرعت به دنبالش میدوید.
ھرچه سریعتر میدویید اون ھم سرعتش رو بیشتر میکرد.
بین جمعیت گیج شده بود.
فقط تلاش میکرد نه عقب بیوفته نه گمش کنه.
اصلا نمیدونست چرا
فقط یک چیزی از درونش میگفت ولش نکن
بین ای ھیاھوو ھیجان توی ھمین فکر ھا بود
که توی شلوغی به چیزی خورد و زمین افتاد
چند ثانیه نگذشت
دید فردی با سرعت به سمتش میاد
حس خوبی درباره اش نداشت
یک حس شبیه احساسی که به فرد قبلی داشت
دلیل این رو ھم نمیدونست
فقط میخواست ازش فرار کنه و به سمت ھدف قبلیش بره
نزدیک تر که شد
چیز عجیبی دید
خودش بود
شاید خودش کمی قبل تر

صفحه قبل1...34567صفحه بعد
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران