صفحه اول

یکی دیگه

@روان‌پژوه و بدترین نویسنده این حوالی‌ام و خاطرات بودنم را می‌نویسم.

شنیدیم
بودن یا نبودن مسئله این است.
البته فقط تا همین جا!

ده روزی از تولدم میگذره. دوست داشتم روز تولدم تنها باشم و پاشم صبح زود برم سمت مادرم. منظورم از مادر، همون مادر سبزینه پوشه که به همه ما زیست بخشیده.

 

چرا همیشه توی طبیعت آرامش داریم؟
گاهی اوقات جوابش رو اینطور میدم که چون انسانی اونجا نیست!
اما خب جوابش کلان تر از این حرف هاست.
موضوع در حقیقت دور شدن از انسان ها و دغدغه هاشون نیست. موضوع اینه که وقتی از جایی دور میشید، احتمالا به جای دیگه ای نزدیک میشید. جواب این سوال که چرا از رنگ آبی خوشم میاد این نیست که چون از قرمز بدم میاد!

میخواستم بگم ارزش بودن ما چیه؟
واقعا بودن بهتره یا نبودن؟
هرچی که میخوام بگم رو قبلا گفتن.

 

 

آیا شایسته‌تر آن است که به تیر و تازیانهٔ تقدیرِ جفاپیشه تن دردهیم،
یا این که ساز و برگ نبرد برداشته، به جنگ مشکلات فراوان رویم
تا آن دشواری‌ها را ز میان برداریم؟
مردن، آسودن - سرانجام همین است و بس؟
و در این خواب دریابیم که رنج‌ها و هزاران زجری که این تن خاکی می‌کشد، به پایان آمده.
پس این نهایت و سرانجامی است که باید آرزومند آن بود.
مردن… آسودن… و باز هم آسودن… و شاید در احلام خویش فرورفتن.
ها! مشکل همین جاست؛ زیرا اندیشه اینکه در این خواب مرگ
پس از رهایی از این پیکر فانی، چه رویاهایی پدید می‌آید
ما را به درنگ وامی‌دارد؛ و همین مصلحت‌اندیشی است
که این‌گونه بر عمر مصیبت می‌افزاید.
وگرنه کیست که خفّت و ذلّت زمانه، ظلم ظالم،
اهانت فخرفروشان، رنج‌های عشق تحقیرشده، بی شرمی منصب داران
و دست ردّی که نااهلان بر سینه شایستگان شکیبا می‌زنند، همه را تحمل کند،
در حالی که می‌تواند خویش را با خنجری برهنه خلاص کند؟
کیست که این بار گران را تاب آورد،
و زیر بار این زندگی زجرآور، ناله کند و خون دل خورد؟
اما هراس از آنچه پس از مرگ پیش آید،
از سرزمینی ناشناخته که از مرز آن هیچ مسافری بازنگردد،
اراده آدمی را سست نماید.
و وا می‌داردمان که مصیبت‌های خویش را تاب آوریم،
نه اینکه به سوی آنچه بگریزیم که از آن هیچ نمی‌دانیم.
و این آگاهی است که ما همه را جبون ساخته،
و این نقش مبهم اندیشه است که رنگ ذاتی عزم ما را بی‌رنگ می‌کند.
و از این رو اوج جرئت و جسارت ما
از جریان ایستاده
و ما را از عمل بازمی‌دارد.
دیگر دم فرو بندیم، ای افیلیای مهربان! ای پری‌رو، در نیایش‌های خویش، گناهان مرا نیز به یاد آر

هملت - شکسپیر

همین!

نمیدونم آدم دمدمی هستم یا کم حوصله یا شاید هم شرایط اخیرم باعث این فکرها میشه!

کاری میکنم و فردا ادامه اش نمیدم چون علتش رو پیدا نمیکنم.

برای اکثر چیزای زندگی هیچ دلیلی پیدا نمیکنم و فقط در حال حرکت با جریانم.

فکر میکنم غیر از اعمالی که برای بقا لازمه همه کارهای انسان به خاطر سرگرمی انجام میشه!

توی نت گوشیم بیشتر از ده تا موضوع برای نوشتن دارم تا بنویسم و این چهارمین چیزیه که امروز مینویسم و میخوام پاکش کنم!

قبلی ها که از دست رفت این یکی رو قبل اینکه پاک کنم تموم میکنم

برای کامل شدن سختی های زیادی رو باید متحمل شد.
خیلى گشتن ها و پیدا کردن ها و یاد گرفتن ها.
همه استعداد و دانش و قدرتى که میتونیم به دستش بیاریم بخشی از خوده کمال یافته ی ماست.
خودى که قطعه قطعه هاى وجودیش رو پیدا کردیم و کنار هم گذاشتیم تا کامل بشیم.
مهم اینه که دنبال تکه هاى پازل خودمون بگردیم. گاهى برای پیدا کردن بعضی تکه ها باید بیشتر تلاش کرد.
این بین باید مواظب بود استعدادهایى که نادیده گرفته میشن هم بود؛چون اینها تکه هایى از پازل وجود ماست که گم میشن.

توی گوشیم داشتم میچرخیدم و متوجه این متن شدم که چند ماه پیش نوشته بودم
خواستم پاکش کنم
نشد!
و بقیه اش هم که مشخصه!

مدت زیادیه که چیزهایی که توی ذهنم میاد رو بیرون نمیریزم
قبل تر حداقل کلیدواژه ای برای یاداوری میذاشتم
الان توی ذهنم درباره طبقه بالای افکارم داشتم فکر میکردم!
یه مقدار دقیق تر به سابقه فکر کردنم، فکر کردم!
یه چیز کشف کردم که قبلا نمیدونستم...الان نمیدونم شاید یه چیز عادی باشه و شاید قبلا دربارش بحث شده باشه تو علم یا فلسفه یا هرجا شاید هم یه حالت مسخره و چِرت داشته باشه و فقط توهم چنین چیزی رو زده باشم!
به هر حال...
وقتی دقیق تر بررسی کردم متوجه شدم که برخلاف عادتِ تصور، داخل سرم (ذهنم) دو مرحله از افکار دارم!
دقیق تر بخوام بگم اینکه یک بخش از افکار یا منِ درونیم هست که از اون یکی مقام بالاتری داره و هرکدوم به طبقه زیری خودش فرمان میده!
مثلا بخشی از افکارم هست که باهاش دارم به یک چیز مشخص مثلا یک نقاشی فکر میکنم در همون حین گاهی پیش میاد که از بخش دیگه ای از ذهنم دستور میاد که به چیز دیگه ای فکر کن
وقتی خودم چیزایی که الان گفتم رو میخونم، گیج میشم!
ساده تر بخوام بگم اینکه داخل ذهنم دارم درباره موضوعی حرف میزنم، در همین حین انگار بخش دیگه از خودم فرمان میده یا یاداوری میکنه که درباره موضوع دیگه ای حرف بزن!
هرجور توضیح میدم حس میکنم اصل موضوع رو نتونستم برسونم.
انگار بخشی از ذهنم وظیفه داره که با خودم حرف بزنه و اون بخش دیگه مسئول رسوندن فرمان به همون بخش اوله و مشخص میکنه ک درباره چی با خودم حرف بزنم.

با خودم میگم شاید طبقات دیگه ای هم وجود داشته باشه که هنوز کشفش نکردم شاید اون درون نگری ها ک تا امروز دربارش میشنیدیم همین باشه
شاید منظور اینه که بخش های مختلف و مدارج عالی تری از ذهن خودمون رو بشناسیم!
راستش الان که این رو مینویسم احساس میکنم عین این جملات رو توی همین مکاتب درون نگری و خودشناسی شنیدم یه جورایی الان حس میکنم حرف جدیدی نیست.
اما از جهتی احساس خوبی دارم که خودم حسش کردم و نتیجه ای بود که خودم دست به ادارکش بردم!

پایان تمام رخداد هاى شیرین که در زندگی از آنها بهره نبردیم هرروز قابل لمس و مشاهده است و زندگی در مسیری که پایان آن از پیش مشخصا پرتگاه است میطلبد که در طول این مسیر برای خود وسیله ای برای صعود کردن و پریدن از لبه آن پرتگاه فراهم آوریم تا شور پریدن از لبه زندگی را که غالبا انسان ها خود را از این لذت محروم میکنند را لمس کنیم.
از این رو لذت بردن از مسیر پیش رو و مناظر مختلف آن راه حلی برای سعادت و خشنودی است. گاه مناظری سرسبز و درختان پربار و صدای نغمه پرندگان و آب روانی که لابه لای سنگ ها و درختان مسیر خود را به موازات مسیر ما طی میکند اما گاه این رود کوچک انقدر باریک و کم آب میشود که دیگر نمیتوان از آن لذت برد و باید خُلقیات خود را با طبیعت جدید پیرامون خود تغیر دهیم تا بتوانیم با ارامش زندگی کنیم از این رو از این کویر بی آب و علف که هیچ پرنده ای جز شکارچیان و لاشخوران اینجا زندگی نمی کنند باید از همان خصیصه اصلی آنها لذت برد یعنی صبر و قدرت. بدین شکل که برای بقا باید سخت تر تلاش کرد و فرصت هارا غنیمت شمرد.

صفحه قبل12345...7صفحه بعد
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران