صفحه اول

یکی دیگه

@روان‌پژوه و بدترین نویسنده این حوالی‌ام و خاطرات بودنم را می‌نویسم.

راستش این داستان کلیشه ای که دیگر تمایلی به نوشتنش ندارم، یک ایده کوچک بود برای آنکه آخرش یک استعاره باشد از موهای بافته شده کسی که دوستش دارم.
موجودی که بدون نور (عشق)‌ در تاریکی و زیرزمین زندگی میکرد و شاید حتی خیلی باهوش و موفق هم بود اما روزی یک طناب بافته شده میبیند که انتهایش معلوم نیست اما نور طلایی خورشید که از بالا روی این بافته خورده معلوم است که قرار است به زندگی اش نور بدهد.

دو غریبه
شاید چند باری فقط سلام و احوال پرسی داشته باشند.
شاید کم ساعتی همکار بوده باشند.

داخل سالن رستوران، آن گوشه سر میزی که کنار کنار شیشه بزرگ مغازه بود نشسته بود و با تلفن حرف میزد. وقتی از بیرون آمدم پشتش به من بود.
موهایش را بافته و شالش روی سرش بود و موهای بلند بافته شده اش از پشت آویزان بود و آفتابی که از بیرون میزد روی موهایش میخورد. رنگ طلایی خورشید تمام گره های سمت چپ موهایش که داخل گره های راست میرفت را طلایی کرده بود؛ موهای مشکی بافته شده بلندش در نور آفتاب مثل طلا می‌درخشید.

هرچند برای این حرف غریبه بود اما چیزی نبود که در دلم بماند...

به زبان نیاوردن و سرتیتر نوشتن های از روی علاقه کافی بود.

بدون هیچ ترس و فکری گفتم:

موهات داخل نور آفتاب خیلی قشنگ شده...

 

 

هنوز هیچ نقاشی تصویر این متن را نکشیده.

 

بوی آمدنت را روى صورتم حس کردم روی شانه هایم و زیر یقه های بالا زده رو گردنم
صداى پایت را کنار قدم های خیسم میشنیدم
رنگ تو نارنجی بود، رنگ غروب، رنگ تنهایى
با آمدنت همه جا رنگ سکوت گرفت
با صدای پای تو گونه های سنگفرش خیابان تر شد
شاید آسمان را یاد خاطره ای انداختی
خاطره ای دور، گمشده پشت کوهی از فراموشی
بوی گذشته را میدهی بوی اولین نقاشی
قطره هایت پهنای آسمان را یاد میداد
جایگاهم روی لکه اى روی صفحه نقاشی کیهان

صفحه قبل1...567صفحه بعد
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران