صفحه اول

یکی دیگه

@روان‌پژوه و بدترین نویسنده این حوالی‌ام و خاطرات بودنم را می‌نویسم.

اطراف را که نگاه میکرد ھیچ نمیدید
ھرچند تعریفی که از ھیچ داشت متفاوت بود برایش ھیچ واقعا ھیچ بود اگر حرفش میشد احتمالا ھیچ
سیاه میبود.
اما اونجا سفید بود.
با خودش فکر کرد شاید این ھمه چیز است.
آخر این رنگ ھا برایش از قبل تعریف شده بود و اگر ھیچ سیاه است، پس حتما سفید ھمه چیز است!
داشت از موضوع اصلی دور میشد.
اصلا اینجا کجاست؟ چرا ھمه جا سفید بود؟ سفید که نه شبیه نور بود.
ھیچ دیواری نبود در واقع ھیچ چیزی نبود و فقط فضایی بود سرشار از نور. نورسفید!

آخر ھفته بود.
میدونست که احتمالا امروز باید بدو بدو ھای بچھ ھا و ریختن پوست میوه و تخمه و شاید لیوان چای یا آبمیوه رو تحمل کنه!
ھمینکه زیر فشار قدم ھای مھمان ھا میماند برایش عذاب آور بود حال توی ھمین وضعیت فکرش را بکن جوراب بعضی ھاشون ھم بود میداد.
آخر گناه اون چی بود؟
نمیدونست!
صدای زنگ به صدا در اومد.

بله میھمان ھا اومدند.
دست یکی از مھمون ھا دستھ گل ھای ریز سرخ رنگی بود.
آنقدر مبھوت گل ھا شده بود از قدم ھای مھمان ھا و بدو بدو ھا و پشتک زدن بچه ھا ھیچ نفھمید؛
حتی بوی بد پای بعضی مھمان ھارو ھم متوجه نشد!
گل ھا توی گلدان روی میز کنار اتاق گذاشته شد.
تمام توجھش روی گل ھا بود.
دوست داشت با گل ھا حرف بزنه یا حداقل لمسشون کنه.
حیف که نمیتونست.
ساعت ھا گذشت خیره به گل ھای توی گلدان مانده بود.
انگار مھمان ھا داشتن میرفتن.
مھمان ھا رفتن.
آن شب را خیره ب گل ھا به صبح رساند.
فردای آنروز ھنوز حواسش به گل ھا بود.
گل ھا کمی بی حال و خمیده شده بودند.
چند روز دیگر به ھمین شکل گذشت.
ھنوز گل ھا آن بالا بودند و حسرت لمس کردن آنھا به دلش مانده بود.
گل ھای توی گلدان خشک شده بود.
مادر خانه آمد گلدان را برداشت که ببرد.
توی دلش خالی شد.
داشت فکر میکرد حتی به دیدنش ھم راضی بود حتی به دیدن خشک شده اش.
عاشق شده بود.
عاشق گل ھای داخل گلدان.
نمیدونست چه کار کند.
تکانی به خودش داد.
انگار که سر خورده باشد.
گلدان از دست مادر رھا شد.
قالیچه کف اتاق به آرزویش رسید.
تونست گل ھا رو در آغوش بکشه.

توی طبقه پایین کتابخانه نشسته بود.
طبقه اول کتابخانه
تقریبا جایی که اگر کسی میخواست از اونجا چیزی برداره، باید مینشست.
مدتھا بود کسی سراغش نیامده بود.

ھمسایه ھاش درباره نسل جدیدی میگفتن که انگار از اونھا خیلی بھتر بود.
شایعه ھای زیادی دربارش شنیده بود.
انگار صفحاتش نور داشت و براق تر بود.
میگفتن صفحاتش رو ھروقت که اراده میکنی از ھوا میاد به خاطر ھمین بود که فقط یک صفحه داشت.
ھمین باعث شده بود کھ سبک تر ھم باشھ وکمتر جا بگیره.
دقیق نمیدونست ولی ھمین باعث شده بود که ھمون سالی یکبار ھم که سراغش میومدن ھم دیگه نیان!
داشت فکر میکرد که واقعا سرنوشتش اینه؟
این پایان راه قفسه آلبوم عکس ھا بود.

 امروز سرعت برما چیره شده است و تماما در اختیار اجراى امور زندگى خود با سرعت هرچه بیشتر هستیم.

گویى تنها انجام دادن و اجراى آن عمل اهمیت دارد نه چرا و چطور آن.

روزمرگى خود را با اعمال و رفتارهایى که در بهترین حالت اگر کسى برایمان تعریف نکرده باشد و خود چیده باشیمش طی میکنیم.

انگار دیگر براى کارهایى که از قبل میکردیم دیگر نباید بپرسیم چرا؛ همانطور که بسیار اشیا به خاطر قدیمی بودنشان با ارزش و مورد قبول اند یا بسیار باور ها که تنها بخاطر سن و قدمت مورد احترامند.

اگر دیگر نپرسیم چرا پس تفاوت ما با یک روبات از پیش کدنویسی شده چیست؟اصلا همین امروز تلاش برآن است که هوش مصنوعی، وراى کدهایش تصمیم بگیرد و حس کند اینطور که اگر روباتی در مقابل دستور شما بپرسد "چرا؟" یعنی پیشرفت کرده است!

برای پیشرفت خود چه میکنیم؟

این ...

میلم به نوشتن چندین و چند برابر شده. قبل تر فقط تکه پاره‌هایی می‌نوشتم و نگه می‌داشتم به امید اینکه بعدتر درباره‌اش مفصل بنویسم، حالا فقط می‌نویسم به امید اینکه شاید فقط این کلمه‌ها از داخل مغزم بیرون بیاید و سرم سبک شود.

صفحه قبل1...4567صفحه بعد
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران