صفحه اول

یکی دیگه

@روان‌پژوه و بدترین نویسنده این حوالی‌ام و خاطرات بودنم را می‌نویسم.

بارها و بارها درباره این سوال که آیا واقعا تفاوتی میان انسان و حیوان هست یا نه حرف زدم و نوشتم و چند برابر بهش فکر کردم!

اکثر مواقع به این نتیجه میرسم که در حقیقت انسان به غیر از یک ری اعمال و رفتار آموخته شده طی قرن ها هیچ تفاوتی با حیوانات نداره و تنها به این خاطر که کنترل بر سیستم رو در دست داره، طبعا ادعا هم داره.

یکی از مسائلی که ذهنم رو مشغول کرده این بوده که واقعا انسان به تنهایی یعنی بدون آموزش های پیوسته ای که بهش داده میشه، این بوده یا نه؟
به محض به دنیا اومدن و حتی شاید پیش از به دنیا اومدن تا آخرین لحظه زندگی و حتی بعد از مرگ همه چیز در زندگی یک انسان شبیه به زندگی انسان هاست و دائما در حال یادگیری انسان بودن.

نمونه هایی از انسان هایی که در بین حیوانات بزرگ شدند وجود دارند و هیچ وقت به زندگی انسانی برنگشتن چون به اون شکل که باید، نیاموختند که انسان باشند.
و کلی حرف پیرو انسان بودن...

شاید بارها این داستان کوتاه را شنیده باشید.
داستان مردی که زیر چراغی توی کوچه درحال گشتن به دنبال چیزی بود. مردی به او رسید و پرسید به دنبال چه میگردی؟ مرد درحال گشتن پاسخ داد به دنبال کلیدم هستم. مرد دیگر پرسید آنرا کجا گم کردی؟ دیگری گفت در زیرزمین خانه ام! وقتی مرد پرسید که خب چرا اینجا را میگردی، گفت چون اینجا نور هست در زیرزمین که نور نیست.

دیشب خواب دیدم که پروانه ام و امروز وقتی بیدار شدم سوال برایم پیش آمده که من حقیقتا انسانی هستم که خواب دیدم پروانه ام یا حقیقتا پروانه
ای هستم که خواب می بینم انسانم.

همیشه توی خواب ها وقتی یک اتفاق خطرناک یا هیجانی میوفته بیدار میشیم. حدس میزنم اگر الان خواب بودم احتمالا تا الان باید صدها بار از خواب میپردیم.
هرچند همین هم مشخص نیست؛ شاید هرباری که از خواب بیدار میشیم، در حال شروع خواب جدیدی هستیم که از آن بی خبریم و خاطرات، تنها بازی ها و پیش فرض های این خواب باشند و واقعا رخ نداده باشند.
شاید روزی، جایی انتخاب خودمان بوده که به خواب برویم و اینطور زندگی کنیم.
شاید زندگی بعد از مرگ همین باشد. فقط یک خواب عمیق و بی بازگشت برای این دنیا و شروع دوباره خود در دنیایی دیگر. یا حتی همینجا به شکلی دیگر.
شاید ما حاصل دنیای دیجیتال باشیم و تنها کاراکتر های یک بازی کامپیوتری که برای سرگرمی طراحی شده و جوانک سرخوشی کنترل همه چیز را در دست دارد.
نمیدونم
چیزی که میدونم اینه که برای فهمیدنش باید مثل ترومن از دریای طوفانی ترس ها و خاطراتمون عبور کنیم تا شاید این قایق جایی به دیوار آبی رنگی خورد و تونستیم از پله ها بالا بریم و وارد دنیای واقعی بشیم.

گاهی اوقات برای اینکه چرا چیزی رو توضیح نمیدم یا اینکه چرا سکوت میکنم، با دیگران دچار مشکل میشم.
موضوع اصلی در واقع اینه که برای توضیح بسیاری از چیزها لازمه تا یک سری پیشنیاز ها وجود داشته باشه و وقتی اون پیش نیاز ها وجود ندارن، گفتن من هم چیزی رو تغیر نمیده و حتی شرایط رو بدتر هم میکنه چون از نظر دیگران حرف های تو چرند به نظر میاد.

میخوام بگم در رابطه با یک سری از رفتار ها و رخداد ها حدود بیست و دو سال طول کشیده تا درکشون کنم و خب حالا بعد از این همه سال زمانی که صرفش کردم، چطور باید توی چند تا جمله شرحش بدم؟
اصلا همین الان هم نمیدونم دارم چی میگم!
وبلاگم شده سرشار از مطالبی که حتی نیمی از من هم نیست و خودم هم خودم رو دیگه تایید نمیکنم.
ذهنم اونقدر از هجویات پر شده که نمیتونم بهشون نظم بدم و بیانشون کنم.
همه حرف هام شده پاره ای از من که من نیست و توان نشون دادن من رو نداره و همین!

 

یاد حیاط مدرسه افتادم.

فکرش را بکن یک محوطه باز که تعداد زیادی از دانش آموز های هم سن و سال خودت اطرافت رو پر کردن. همیشه سر و صدا و شلوغی هاشون بود. همیشه درباره موضوع بوفه مدرسه و خوراکی خوردن ها حرف زدیم.
درباره بازی هایی که انجام میشد هم حرف زدیم.

چیزی که باعث شد دربارش بنویسم، یک جریان بزرگ از تفکر و بستر همراهی بود که فکر نمیکنم دیگه جایی بشه تجربه اش کرد.


صفحه قبل1234...7صفحه بعد
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران