یکی دیگه

روان‌پژوه و بدترین نویسنده این حوالی‌ام و خاطرات بودنم را می‌نویسم.

دیروز فردا

یکشنبه 25 مرداد 1405

نفس نفس میزد
با سرعت به دنبالش میدوید.
ھرچه سریعتر میدویید اون ھم سرعتش رو بیشتر میکرد.
بین جمعیت گیج شده بود.
فقط تلاش میکرد نه عقب بیوفته نه گمش کنه.
اصلا نمیدونست چرا
فقط یک چیزی از درونش میگفت ولش نکن
بین ای ھیاھوو ھیجان توی ھمین فکر ھا بود
که توی شلوغی به چیزی خورد و زمین افتاد
چند ثانیه نگذشت
دید فردی با سرعت به سمتش میاد
حس خوبی درباره اش نداشت
یک حس شبیه احساسی که به فرد قبلی داشت
دلیل این رو ھم نمیدونست
فقط میخواست ازش فرار کنه و به سمت ھدف قبلیش بره
نزدیک تر که شد
چیز عجیبی دید
خودش بود
شاید خودش کمی قبل تر


چه‌ام?
نوشته‌های پیشین
نویسندگان
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران